«قصهءپر غصه!»
حال که دوران استرس و اضطراب قدری فروکش کرده و واقع بینانه فکر می کنم، به این نتیجه می رسم برای رقابتی که قرار بود سالم و ساده باشد چها که نکردیم. خودمان از تنور انتخابات داغ تر و سوزان تر شده و از نانِ به آن چسبیده، سوخته تر و برشته تر شده بودیم. آن همه اعلامیه، پوستر، تراکت ، بنر، میتینگ، تخریب، تهمت، افترا، … و آن لقمه های چرب وچیلی کباب و دست های سخاوتمندِ بخشایشگر…! ادامه مطلب »
«الهی خداوند دلتان را بشکند!»
سرانجام ستاد انتخاباتی بنده به این نتیجه رسید که بدون ریخت وپاش و دعوت به مراسم سورچرانی و شرکت در مجالس عقد و عزا راه دیگری برای وادار نمودن شهروندان و اخذ رای آن ها به نفع خودمان وجود ندارد. به همین منظور من که چون تنور در تب و تاب نمایندگی می سوختم و شب و روز خواب صندلی های تمام چرم و محیط مدورِ سبز رنگ آن را می دیدم حاضر شدم نتیجه افکار گروه ستادی را قبول کرده و علیرغم مخالفت شدید و تحریم آمیز عیالت متحده! و شریک یک عمر گرمابه و گلستانم، به توصیه یکی از دوستان وام ضروری کلانی ستانده و هزینه تبلیغات را فراهم نمایم. ادامه مطلب »
«باز هم شما، آقای کاندیدا!»
امروز هم عیالت متحده! تا دلش می خواست از داخل اتاق سفید خوابش هتاکی کرد و ناسزا گفت و از این که صبح کله سحر با زنگ تلفن مدیر تبلیغاتم از خواب پریده است خودش را حسابی خالی کرد.
اکیپ تبلیغاتی به راه افتاد و اتفاقا در مسیر خود به گروهی از مردم برخوردیم که راه بندان کرده و تعدادآن ها کم هم نبود.
با برخورد به این تجمع بزرگ، برنامه از قبل طراحی شده مان به هم خورد و با مشورتی که در اتاقک فکر خودرو انجام پذیرفت قرار بر این شد که استفاده بهینه ای از این گردهمایی داشته باشیم. این همه جمعیت آماده و منتظر را نمی شد بی خیال شد و گذشت ادامه مطلب »
به همه شما مرغ تخم طلا میدم
سوتی بعدی من نیز حکایتی شنیدنی است. مدیر تبلیغات ستاد انتخاباتی بنده این بار بعد از نماز صبح زنگ تلفن را به صدا در آورد تا برای رفتن به مراسم دیگری آماده باشم. و باز عیال که از خواب پریده بود با کلی حرف بلند و کوتاه مرا بدرقه کرد:«الهی بری بر نگردی. خدا داغت رو به دلم بذاره از دستت خلاص شم. سرِ پیری و معرکه گیری! نونت نیس، آبت نیس، این قایم باشک بازیا چیه از خودت در میاری مرد ناحسابی! چقدر باید نصیحتت کنم در کاری که عُرضه و سوادشو نداری دخالت نکن!»
«من نامزد همه شما هستم!»
عاقبت دوستان مرا کشاندند به سوی وسوسه شرکت در انتخابات. من که هیچ تجربه ای نداشتم وتنها به عشق خدمت به ملت عزیزم قبول کرده بودم، از آن روز آسایشم را سلب و گرفتاری بزرگی برای خودم درست کردم.
هر روز بعد از نماز صبح زنگ تلفن به صدا در می آمد و مدیر دفتر می گفت که لباس پوشیده و منتظر بمانم که برای شرکت در مراسم فلان شخصیتی که هیچ نسبتی با او نداشتم به دنبالم می آید. من هم که عادت داشتم هر صبح پس از اقامه نماز چرتی بزنم، خواب آلود و تلو تلو خوران آن قدر به در و دیوار می خوردم که صدای عیالات متحده از درون رختخواب گرم اتاق سفید خواب به آسمان هفتم بلند می شد که:«چه مرگته لندهور! نمیذاری یه دَّقه کله مرگمه بذارم. این دیگه چه بازیه که راه انداختی این موقع صبح!» و چنان ایشی می کرد که نفیرش چون سوت ترسناک افعی شاخ دار در گوشم می پیچید. ادامه مطلب »
«نگاهی، از پسِ شیشه های شیدایی!»
آن چه قصد دارم بنویسم، نه آنی است که «جلال» در «خسی در میقات» نوشت و نه آن توصیف ها و تصویرهای زیبا و عارف گونه ای، که از قلم شورانگیز «شریعتی» بشکوه، در کتاب «حج»ش نقش برتارک تاریخ اسلام شد. و باید گفت: «کس ناخوانده آن، گر بدین سفر رود، به بطالت رفته است.».
قصد آن دارم که از دیده هایی بگویم، که در اقیانوس معرفت انسانهای شیدا و عاشق به خدای خویش، کسی مجال گفتن آن را نیافته است. یا آن را به اندازه ای حقیر شمرده، که نخواسته پستوی ذهنش را برای نقش آن خاطره ها خسته کند. عاشقانه هایی از دیگر سو. نگریستن از «پشت شیشه های شیدایی». آن گونه که می شود خدا را در این سرزمین به وجهی عاشقانه تر دید و شنید!
و باز قصد آن نداشتم از نخست،تا دفتری و قلمی با خود برده و حظ اقامت در سرزمینی که چهارده قرن بر دینی استوار مانده بر خود کم مزه کنم. رفتم. اما نه هم چون همیشه، که چونان عمله ای وظیفه شناس، دفتری وخامه ای بر دوش داشته، و در زمان مقتضی جهت برداشت کف بیلی از سوژه های جالب ودر خور توجه از آن استفاده نمایم. و یا نه هم چون میر اشکار، اسلحه ای همیشه با خود حمل کرده، تا در زمان مناسب شکار را با تیر سرکش بدوزد.
این بار می خواستم خودم باشم، و سالیانی که در انتظار چنین لحظه ای روزشماری کرده، تا تمام جرعه های اقامت در آن سرزمین افسون گر را بنوشم.
پس رفتم. تنها و تک. بی کوله باری که – به خواسته ای کشنده و دردناک- سبک بار از آن بودم: «بی قلم و بی دفتر.»
واکنون که دو ماهی است بازگشته ام، دوستان و مخاطبان همیشگی راحتم نمی گذارند. تقاضا دارند که: «فلانی! چرا ننوشتی!» همان عبارتی که هوداران دل نوشته هایم، در آن سرزمین تفتیده می پرسیدند: «فلانی! چرا نمی نویسی!»
قندِ تلخ bitter suger!
سرویس بسیار پر طرفداری که امروزه توانسته است نقش خود را به خوبی در ارتباطات اجتماعی جامعه ایرانی ایفا کند، پدیده ای است به نام«پیامک»! و خواسته و یا ناخواسته، تحولی بنیادین و قابل اعتنا در مراودات اجتماعی، فرهنگ ادبی و تحولات سیاسی ما به وجود آورده است. وجود چنین تکنولوژی ارتباطی، با چنین وسعت و مقبولیت حیرت آوری، هم چنان که زندگی را به کام ما شیرین گردانیده، از سویی باعث تلخ کامی جانکاهی شده است که تنها به صرف لبخند زدن و همگان را در این شادی و هیجان شریک گردانیدن، ما را به ناکجا آباد می برد.
نبوتیسم!nepotism
و من که بوالصابر هستم، او را بدیده ام. مردی میانه بالا، میان پیشانی، آیینک به دیده گان. موهایی سیاه و طره ای بر پیشانی بریخته، نمکین لبخندی که لب های مبارک را چون دو غنچه از هم باز گشوده.(تبارک ال… احسن الخالقین) و دستی رو به بالا، که گویی هماره کسی را صدا زدندی که: «هی کاتب! به کجا چنین شتابان. ترک پست مکافات دارد در حکومتی که من والی آن باشم»
ادامه مطلب »
نارسیسم! Narsism
و من که «ابو صابر مهدی ابن علی، الحاج ربیعی» هستم فاش گویم که روزگار سخت تنگ آمد امیر را (مد ظله العالی). و غایله ای بر پا شد عظیم. و آنچه را امیر در پس سالیان دراز در بوق و کرنا کرده بودی همه چون شیر بز بر زمین پهن گشتی و خدا خود ارحم الراحمین است! ادامه مطلب »
«آن سوی دیوار»!beyond the wall
برگرفته از کتاب: «دیبای سیرگانی»نوشته: «ابو صابر مهدی ابن علی الحاج ربیعی»
و این حاکم نعمتی بزرگ بود برای ولایت، که بسیار خدا ترس بودی و همه کس از دین و دیانت و عفاف وی گفتنی ها گفتی، گفتنی! لاجرم او را از دعای خیر مردم بهره ای بود نصیب! گویند وقتی به صدارت رسید، بفرمود که من خود رنج بسیار کشیده ام و می دانم نیک، که قشر معلم محرومیت ها کشیده اند و خواهند کشید من بعد. و من خود که حاکم هستم، پیش از این با جیب خالی و پز عالی آشنا بوده و کاری خواهم کرد کارستان، که پر پیمانه کنم انبان معلمان را، از دُرّ و جواهرات و مسکوکات طلا!
ادامه مطلب »






